ماجراهای خداباوری


ماجرای باور و حقیقت جویی

اینطور به نظر می آید که اصولا نفس باور به چیزی در میان بشر، رسیدن به آرامش، رضایت و کاهش رنج های زندگیست. حالا اسباب اینها را می تواند خداباوری باعث شود، باور به عدم وجود خدا یا لاادری انگاری. در واقع انگار که تفاوتی نمی کند. دلیل و مدرکی هم در دست ندارم که نشان دهد رضایت و آرامش خداباوران بیشتر یا کمتر است از غیرخداباوران. حداقل فعلا که ندارم.

اما موضوع حقیقت جویی، چیز دیگریست. شما وقتی به گمان خودتان حقیقت جو هستید، دیگر نمی توانید بگویید من در یکی از اشکالِ باور متوقفم. در واقع، توقف در باور به چیزی با حقیقت جویی سر نسازی دارد. چون وقتی ادعای حقیقت جویی می کنید، نمی توانید به وجدان خود بقبولانید که سرسختانه باوری را مدافع باشید که معلوم نیست چه نسبتی با حقیقت دارد. نتیجه این می شود که در هیچکدام از این وادی ها ساکن نمی شوید. پس کم کم سکون به سرگردانی، آرامش به پریشانی و رضایت به دلگیری و دلنگرانی استحاله می شود. البته ملکیان پیشنهاد می کند "سلیانِ واقعیت" را بپذیریم تا آرامش بیابیم، ولی باید جزئیاتی هم به دقت ارائه شود تا معلوم شود چگونه در "دویدن"، "قرار" هست.

مسالۀ دیگر اینکه زندگیِ مومنانِ به حقیقت جویی، در چه چارچوبی قرار می گیرد؟ و آنها مثلا در مسائل روزمره ی زندگی پیرو چه معیارها و چه مرامی هستند؟ اگر بگوییم مکتب و چارچوب های اخلاقی، معنوی، اعتقادی و غیره ی سابقی که فرد عضوش بوده، می تواند پایگاه خوبی برای حقیقت جویی باشد، انگار شرایط روحی و روانی او را در نظر نگرفته ایم. چرا که اولا چون گرایش به حقیقت جویی معمولا با این کشف همراه است که مکتب سابق از حقیقت دور افتاده است یا با آن سازگاری ندارد و دوم اینکه فرد حقیقت جو می داند که در هیچ پایگاهی نمی تواند منزل کند، پس آدمی عقلا و قلبا نمی تواند به حفظ شرایط و عمل به آن ادامه دهد.

برای روشن تر شدن منظور مثالی می زنم. فرض کنید شما از وقتی به دنیا آمده اید پدر خود را ندیده اید و فقط با او مکاتبه می کرده اید. با اینهمه احترام زیادی برای او قائل هستید و در عین حال هم احتیاج روانی و عاطفی شدیدی به او دارید. بنابراین به تمامی نصایح و راهنمایی های او در مورد زندگی خودتان عمل می کنید. اما بعد از مدتی مدارکی به دست شما می رسد مبنی بر اینکه 1) بعضی از نامه ها را کسان دیگری به اسم او برایتان می نوشته اند. 2) او فرزندان دیگری هم دارد که تحت تاثیر نامه هایش دست به کارهایی می زنند که از نظر شما کاملا غیر عقلانی، غیر اخلاقی یا غیر معنوی است. 3) در بعضی مواقعی که احساس خطر و ناامنی شدیدی می کنید و از او انتظار دارید وارد عمل شود، ساکت می شود و به شما کمکی نمی رساند.

بنابراین طبیعی است که کم کم به صحتِ محتوای نامه ها، میزان اهمیت و محبتی که او برای شما قائل است و پس از آن دستورالعمل هایی که به فرمانش در زندگی به کاربسته اید، بطور جدی شک کنید. احساس کنید از عواطف شما بهره برداری کرده اند یا به شما در مواقعی حقیقت عرضه نشده یا فدای مصلحتی شده است که به هیچ وجه از آن سر در نمی آورید. آیا در چنین حالتی که دائما دچار عدم آرامش، عدم رضایت و دل گرفتگی هستید بازهم عمل کردن به اوامر و اندرز های موجود در نامه ها ادامه می دهید؟ آیا اعتقاد به خیرخواهی چنین پدری، همچنان گزاره ای پایه است؟ آیا بهترین تصمیم نمی تواند این باشد که تا پیدا کردنِ یک پایگاه جدید، فرد خود را از آن شرایط خارج کند تا اینکه محافظه کاریِ رقت باری پیشه کند؟

 

پی نوشت) همین ماه رفته بودم حج عُمره. آنقدر اتفاقی و عجله ای پیش آمد که فرصت نکردم بین کارهای زیادی که به سرم ریخته بود برایش جایی باز کنم، پس نشست همان وسط برنامه ها و کلی چیز را لِه کرد. سفر خوبی بود اما باید اعتراف کنم خیلی از چیزهایی که شنیده و خوانده و حتی احساس کرده بودم چپّه از آب درآمد. با این حساب باید اسمم را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنند.

اما جنبۀ مهمی از سفر را اصرار دارم که بگویم و آن اینکه راستش را بخواهید در مدینه و بعد مکه، بیشتر با یک جامعه بدوی و متکبر مواجه شدم تا معنویت بکر و متواضعی که انتظارش را داشتم. بدوی از آن جهت که اکثریت شرکت کنندگان در مراسم دینی _اعم از شیعه و سنی_ متعلق به گروه اجتماعی و فرهنگی خاصی بودند، که هرگز، و هرگز، آن گروهی نیست که دوست داشته باشید باورتان را متعصبانه هواخواهی کنند. فی المثل، اغلبِ حاضرین در مسجد النبی و بیت الله الحرام، و بخصوص اعراب و پاکستانی ها، حتی به حداقل های بهداشتِ شخصی توجهی نشان نمی دادند، آداب اجتماعی نمی دانستند و متاسفانه سواد درست و حسابی هم نداشتند. متولی های امر هم انصافا نادان، مفتخور و سودجویند. در مدینه، مسجد النبی وسط یک شهرک سینمایی پر از هتل ها و فروشگاههای پر زرق و برق قرار دارد و در خودِ مسجد هم انگار یک نمایشگاه معرفی فناوری های نوین ساختمانی برپاست. آنطرف تر، مسجدالحرام و کعبه در چمبره ی هتل هایی که بیشتر به هیولاهای پیچنده و غرنده می مانند، استخوان هایشان در حال خورد شدن است و همزمان از زیر و بالای این مجموعۀ غم انگیز، ماشین و گدا و دستفروش و بُنجل آب کن است که تُند و تُند رد می شود. طوری شده که از یاد می بری زمختی های حج را باید در جوهره و طبیعت بکر آن بجویی و نه در هُرم دود و آلودگی و تصاویر نابهنجار زمینه.

ایرانی ها هم بیشتری دو دسته اند. یک گروه که ماشالله وضع مالی خوبی دارند و سفر زیارتی، اصولا از تفریحاتشان هم هست، جز اوقاتی که در مسجد اند، معامله فرش و ماشین و زمین و جنس و سهام می کنند ؛ که باز تعلقشان را به یک گروه اجتماعی خاص نشان می دهد. یک گروه هم روستایی های دبشی هستند که پولی جمع کرده اند تا شاید از این اولین و آخرین سفر مهم و ممکن عمرشان جا نمانند. جسارت نشود، من خودم اصلا خیلی هم برادرِ روستایی. گروه های دیگر بجز ایندو _البته اگر دیگر بتوان اسمشان را گروه گذاشت_ در اقلیت اند.

اما روحیۀ حاکم بر جامعه را تا حد زیادی هم متکبرانه دیدم. از جنس همان تکبری که در اغلب آنها که به چیزی باور دارند دیده می شود. در همان اجتماع کوچکِ خداباورانِ مسلمان، شیعه ها، سنی ها را و سنی ها، شیعه ها را و گروه هایی از اینها، گروه هایی از خودشان را قبول نداشتند. حتی پیامبرانشان (سلام الله اجمعین) هم آنقدر شبیه نیستند که بتوان به آن بهانه، چُپُقِ صلحی دود کرد و شعر وحدتی بافت. برای این تاکید می کنم که این اختلافات، حقیقتا "بزرگ اند"، که هر یک از این گروه های به جــِد شعائر باز، حتی نماز دیگری را_که از برجسته ترین رفتار های دینیِ حاملِ جنبه های هویتی و حقیقتی اسلام است_ از بیخ، باطل می داند! شیعه ها مال سنی ها را، سنی ها مال شیعه ها را، و شیعه ها و سنی ها مال گروه هایی از خودشان را. اتفاق نظر خسّت بارِ ارتدوکس هایشان در اعتقاد به جهنمی بودن اهل کتاب هم که دیگر پیشکش.

خلاصه کنم. بعد از این سفر بیشتر به فکر رفتم که انگار اصولا قصد سکون در وادیِ باور به چیزی، خواهی نخواهی رگه هایی از تکبر و تحجر دارد.

آه نگویید که در باور به حقیقت جویی هم از این رگه ها می بینید!




عقلانیتِ اخلاقی زیستن

از دیروز آمده ام دانشگاه صنعتی اصفهان و پیش حسین، پسرخالۀ مهربان. پارتی ام شده تا از سایت اینترنت پر سرعت و با برکتشان برای دانلود مقاله ها و e-bookهای مرتبط با دو درس روانشناسی محیط و برنامه ریزی کالبدی _که این ترم برایمان ارائه شده_ استفاده کنم. اما نوشتۀ خواندنی ملکیان که در ادامه آمده را بیشتر مدیون اشکالی شدم که در سرویس دهی وبسایت ساینس دایرکت بوجود آمد ؛ فرصتی بدست داد برای وبگردی در سایت های نامرتبط با معماری. مقاله در قالب مساله اصلی به موضوعات آشنایی پرداخته و هم اینکه ساده نوشته شده.

 

سوال 49) آیا عقلانی است که اخلاقی زندگی کنیم؟

جواب 49) مراد از این پرسش این است که آیا زندگی اخلاقی به‌صرفه است؟ البته منظور از عقلانیت،‌ عقلانیت عملی است نه عقلانیت نظری. پس باید درصدد فهم عقلانیت عملی برآییم. به زبانی ساده، عقلانیت عملی بدین معناست که هزینه اعمال فرد در زندگی از سود آن بیشتر نباشد. اگر شخص کاری را انجام دهد که هزینه آن بیش از سودش باشد چنین کاری عرفا از عقلانیت عملی برخوردار نیست. بنابراین دو حالت بیشتر وجود ندارد تا عملی عقلانی محسوب شود: یا سود آن بیش از هزینه‌اش باشد (که این حالت آرمانی است) و یا لااقل هزینه و سود با هم مساوی باشند، نه اینکه هزینه یک فعل بیش از سودش باشد. حال مسئله اصلی این است که خود اخلاقی‌زیستن هم نوعی کار است و باید هزینه‌ای که فرد برای زندگی اخلاقی می‌پردازد کمتر از سود آن باشد. بدین‌قرار هر عمل اخلاقی تابع همین حکم است. نه فقط هر عمل اخلاقی بلکه کل زندگی انسان اگر قرار است اخلاقی باشد، بایستی هزینه و سودی متناسب داشته باشد. واضح است که بدون پرداخت هزینه نمی‌توان زندگی اخلاقی داشت. تجربه ثابت کرده است که زندگی اخلاقی هزینه بالایی دارد، اما ببینیم سود چنین زندگی‌ای در چیست؟ کدام سود عاید اخلاقیان جهان شده است؟ محاسبه هزینه و سود زندگی اخلاقی البته وابسته به سه عامل است: الف- میزان وسعت اخلاقی‌زیستن: بدین معنا که فرد تا چه محدوده‌ای پایبند به زندگی اخلاقی است.ب- میزان عمق اخلاقی‌زیستن: بدین معنا که فرد تا چه میزان و اندازه خود را ملزم به رعایت اخلاقی‌زیستن می‌داند. ج- شبکه مناسبات و روابط اجتماعی: بدین معنا که اخلاقی‌زیستن در چه ظرف جامعه‌ای صورت می‌گیرد.تغییر و تحول این سه عامل رابطه مستقیمی با میزان سود و هزینه زندگی اخلاقی دارد. اما اهمیت این بحث در آنجاست که اگر سودی در اخلاقی‌زیستن وجود نداشته باشد برای افراد انسانی یک دو راهی تعیین‌کننده پدید می‌آید و آن عبارت است از اینکه یا فرد باید اخلاقی زندگی کند و قید همه چیز را بزند، یا عقلانی زندگی کند و حساب و کتاب سود و هزینه اعمال خویش را داشته باشد. پنج دیدگاه عمده درباره «‌سود اخلاقی‌زیستن» وجود دارد که هر یک این سود را در معیارهای مختلفی می‌بینند:

 

1. دیدگاه اول که بیشترین طرفدار را در طول تاریخ داشته است معتقد است که هزینه‌های اخلاقی‌زیستن همه دنیوی است و سود آن همه اخروی. در این دنیا سودی برای زندگی اخلاقی متصور نیست و سود آن مربوط به دنیای دیگر پس از مرگ است. این دیدگاه همچنان که می‌بینیم مبتنی بر سه پیش‌فرض است: الف) زندگی پس از مرگ وجود دارد، ب) زندگی آن دنیایی کاملا تحت تاثیر و تاثر‌پذیری از زندگی این دنیایی است، ج) سودی که در آن دنیا نصیب اخلاقی‌زیستن می‌شود بیش از هزینه‌ای است که در این دنیا می‌پردازیم. زیرا نه‌تنها باید به دنیای دیگر و تاثیر‌پذیری آن از این دنیا معتقد باشیم بلکه بایستی باور داشته باشیم سود آن دنیایی بیش از هزینه این دنیایی است تا بتوانیم قادر به زندگی اخلاقی باشیم. جملاتی همچون «‌الدنیا مزرعه‌الاخره» و یا «‌دنیا متجر و تجارت‌خانه است» همه متعلق به همین دیدگاه هستند.

 

2. در دیدگاه دوم فرد یا قائل به زندگی پس از مرگ نیست یا نسبت بدان ساکت است، یا منکر جهانی دیگر است یا در مقابل آن بی‌تفاوت و لاادری است. در این دیدگاه با وجود اینکه فرد منکر زندگی پس از مرگ است، اما معتقد است زندگی اخلاقی منجر به سودی می‌شود بیش از هزینه‌ای که می‌پردازد. اخلاقی‌زیستن از منظر قائلان به این دیدگاه یک سلسله سودهای «فردی» متحقق در جامعه را عائد فرد می‌کند. سودهای فردی که در عرصه جامعه به منصه ظهور می‌رسند «‌مطلوب‌های اجتماعی» نامیده می‌شوند و عبارتند از: ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت. اگرچه فرد با اخلاقی‌زیستن هزینه می‌پردازد اما از همین طریق به مطلوب‌های فردی متحقق در ظرف جامعه می‌رسد. خام‌ترین نظریه در میان نظریات پنج‌گانه سود زندگی اخلاقی همین نظریه است، چراکه درست به عکس این شش مطلوب اجتماعی همه هزینه‌های زندگی اخلاقی هستند نه سودهای آن. از طرف دیگر تاریخ به ما نشان داده که برای اخلاقی‌زیستن باید از قدرت، ثروت، شهرت و... گذشت و کسی که به زندگی اخلاقی تن می‌دهد چنین ویژگی‌هایی را از دست می‌دهد. این نگاهی است که در گلستان و بوستان سعدی نیز با عنوان «‌نیک‌نامی» به چشم می‌خورد.

 

3. دیدگاه سوم معتقد است سود اخلاقی‌زیستن سودی «اجتماعی» است که در ظرف جامعه متحقق می‌شود. بدین معنا که با رعایت زندگی اخلاقی جامعه دارای پنج ویژگی می‌شود که بدون اخلاقی‌زیستن کسب آنها ممکن نیست: نظم، امنیت، رفاه، عدالت، و آزادی. این راه‌حل هم موفق نیست و ضعف‌هایی در آن به چشم می‌خورد، از جمله:

الف) این ویژگی‌ها زمانی در یک جامعه تبلور می‌یابد که تک‌تک افراد آن جامعه اخلاقی زندگی کنند نه فقط بخش کوچکی از جامعه. پس با گونه‌ای «‌همه یا هیچ» در این نظریه روبه‌روییم.

ب) با فرض اینکه همه افراد یک اجتماع اخلاقی زندگی کنند، سود ویژگی‌های مذکور عاید آیندگان و نسل‌های بعدی می‌شود، لذا باز هم چیزی نصیب فرد نمی‌شود.

ج) اساسا پیش‌فرض این دیدگاه مورد شک و تردید است، چراکه برای رسیدن جامعه به نظم، امنیت، رفاه، عدالت، و آزادی اخلاقی‌زیستن شرط لازم است اما شرط کافی نیست. اگر همه افراد جامعه نیز اخلاقی زندگی کنند نمی‌توان به کسب این ویژگی‌ها مطمئن بود.

 

4. در این دیدگاه سود اخلاقی‌زیستن امری فردی است. اگر کسی اخلاقی زندگی کند درون خود آرامش خاطر و نشاط درونی می‌یابد، اگرچه ممکن است به لحاظ بیرونی در جامعه چیزی عایدش نشود. پس اخلاقی‌زیستن با یک سلسله «مطلوب‌های روان‌شناختی‌» همراه است که عبارتند از: آرامش، امیدواری، احساس معناداری و عدم‌نزاع درونی. تعبیری که حضرت عیسی در این‌باره می‌گوید بدین مضمون است که «‌آنکه اخلاقی زندگی نمی‌کند درون خود را تقسیم می‌کند.» یعنی همواره یک سوی وجود فرد با سوی دیگر نزاع و درگیری دارد و شخص «تجزیه درونی» می‌شود. اگر بخواهیم در بیان قرآنی برای تجزیه درونی معادل بیابیم می‌توانیم از «‌نفس لوامه» نام ببریم؛ نفس لوامه یا سرزنش‌گر که همواره درون انسان را به دو بخش تقسیم می‌کند و او را از بابت انجام عملی ملامت می‌کند. این دیدگاه، که خود من هم زمانی بدان گرایش داشتم، نیز قابل دفاع نیست زیرا:

اولا پس از تکرار مکرر عمل غیر‌اخلاقی چنین حالت درونی‌ای از بین می‌رود. تنها تا مدت‌زمان کوتاهی نفس لوامه انسان بیدار است و پس از گذشت زمان همین نفس نیز خاموش می‌شود. حتی گاهی تشخیص اخلاقی فرد از بین می‌رود. لذا وجدان اخلاقی «‌زنده بودن» و «فعال بودن» خود را از دست می‌دهد.

ثانیا آیا این مطلوب‌های روان‌شناختی محصول خود فعل اخلاقی است یا نتیجه آموزه‌های قبلی که فعل اخلاقی را توصیه کرده‌اند؟ برای مثال آیا خود راست گفتن برای شخص آرامش می‌آورد یا راست گفتن، وقتی معتقدیم باید راست گفت؟

ثالثا تجربه تاریخی نشان می‌دهد که اتفاقا آنها که در جهان اخلاقی زیسته‌اند نیز چندان از آرامش و نشاط بهره‌مند نبوده‌اند. توصیفی از علی(ع) در نهج‌البلاغه هست که می‌گوید وی شب‌ها هنگام خواب مرتب از این پهلو به آن پهلو می‌شد، یا در قرآن عبارتی درباره پیامبر وجود دارد که «‌لعلک باخع علی نفسک». این توصیف‌ها مربوط به کسی است که همواره از زندگی اخلاقی برخوردار بوده است. بنابراین تجربه تاریخی نیز عکس این نظریه را نشان می‌دهد.

 

5. تفاوت این دیدگاه با دیگر دیدگاه‌ها در این است که در نظریات قبلی اخلاقی‌زیستن نردبانی است برای رسیدن به چیز دیگری. در همه چهار نظریه قبلی زندگی اخلاقی ابزار و وسیله‌ای بود برای رسیدن به یک هدف؛ حال چه این هدف مطلوب‌های اجتماعی باشد، یا مطلوب‌های روان‌شناختی، یا سودِ آن‌جهانی. در نتیجه اخلاقی‌زیستن در نظریات قبلی مطلوب لغیره بود نه مطلوب لذاته [ارسطو برای مطلوب ذاتی «رقص» را مثال می‌زند]. در حالی‌که در این دیدگاه نفس اخلاقی‌زیستن جذاب و لذتبخش است. برای مثال راست گفتن ابزار و آلتی نیست برای غایتی دیگر همچون سود فردی و اجتماعی. از این منظر هیچیک از نظریات مذکور شیفته خود خوبی اخلاقی نیستند بلکه درصدد رسیدن به مطلوب دیگری هستند اما این دیدگاه بر «عشق به خوبی» تاکید می‌کند هر چند در آن سودی نباشد. این دیدگاه، دیدگاه افلاطونی است. افلاطون متعلق عشق را سه چیز می‌داند: الف) حقیقت: که عاشقان آن همان «‌فیلسوفان»‌اند. ب) خیر: که عاشقان آن «‌اخلاقیان‌»‌اند. ج) جمال: که دوستداران آن همان «‌شاعران» و «عشاق‌»‌اند. یکی از اصلی‌ترین چهره‌های این دیدگاه در زمانه ما «‌سیمون وی»‌ است که نظریه افلاطون را از نو احیا کرد. سیمون وی این دیدگاه را با یک تلقی الهیاتی می‌آمیزد و معتقد است خدا دنیا را چنان نیافریده که فرد پاداش اخلاقی‌زیستن را در همین دنیا بگیرد. بدین‌ترتیب صرف پرسش «‌چرا باید اخلاقی زندگی کنم؟» به معنای وداع و خداحافظی با زندگی اخلاقی است. تنها زمانی می‌توان به اخلاقی‌زیستن امید بست که آن را ابزار و وسیله تلقی نکنیم. عقلانیت اخلاقی‌زیستن در خود اخلاقی‌زیستن است.




شریعت، ظاهر و باطن

« ابن عربی، باطن شریعت را بر این پایه می نهد که بازتابی از باطن هستی است. یعنی همان گونه که هستی ظاهری و باطنی دارد، و همانگونه که انسان نیز ظاهری و باطنی دارد، سخن خدا _قرآن_ نیز ناگزیر همین دو سوی و رویِ ظاهر و باطن را خواهد داشت. از این روی، منطقی است که شریعت نیز ظاهری و باطنی داشته باشد. بر این بنیاد، شریعت از نگاه ظاهر، ساختاری بیانی، زبانی، تاریخی و دگرگونی پذیر است ؛ هر چند از نگاه باطن، ثابت، پایدار و دگرگونی ناپذیر ... [مردان خدا (= اهل الله = صوفیان و عارفان] نه ظاهر را بر باطن چیره می کنند و نه باطن را بر ظاهر، در پی شناخت احکام باطنی ِ شریعت نیز هستند تا به این شیوه، هر دو سوی ظاهر و باطن را با هم پاس دارند ... هر چند، ظاهر را فرو نمی گذارند، بدان بسنده نیز نمی کنند و آن را ابزار و زمینه ای می سازند برای رسیدن به جان و جوهر، و لایه های ژرف و شگرفِ باطن.

... سخنان خدا [قرآن] که احکام و شرایع را نیز در بر دارد، تنها خطاب به ظاهر آدمیان نیست و نمی توان چنین پنداشت که خواسته ی خداوند این است که آدمیان، تنها به انجام و ادای شکلی و ظاهری احکام و شعائر دینی بسنده کنند، بی آنکه انجام دادن آن ها بر باطن و روح آنان بازتابد و دایره ای که ظاهر و باطن را به هم می پیوندد، کامل شود و انسان به هستی بپیوندد و به اصل ِ هستی ِ روحی ِ خود یعنی اصل ِ خدایی خود بازگردد. شیخ دراینباره می گوید :

روی ِ سخن خداوند با همه ی آدمی است، هم ظاهر ِ او و هم باطن ِ او، نه ظاهر ِ تنها یا باطن ِ تنها. اما بیش ترینه ی مردم، تنها برای شناخت آن دست از احکام شریعت که با ظاهر پیوند دارد انگیزه دارند و از شناخت آن دسته احکام شریعت که با باطن پیوند دارد غافل اند، جز گروهی اندک یعنی عارفان اهل الله که هر دو دسته ی احکام ظاهر و باطن را دنبال می کنند و هر حکم شرعی ِ ظاهر را با باطن نیز در پیوند می دانند. اینان، همه ی احکام شریعت را با چنین نگاهی می نگرند و خدا را با پیش چشم داشتن و به جا آوردن آن چه برای ظاهر و باطن آنان نهاده شده، بندگی می کنند و با این شیوه، در راهی که بیش تر مردم به خسران و زیان می افتند، به فوز و فلاح، و رهایی و رستگاری می رسند. گروه سومی نیز هستند که خود گمراه اند و هم دیگران را به گمراهی می کشانند. اینان که باطنیان نام گرفته و خود چندین گروه و دسته اند، احکام شریعت را همه، باطنی می دانند و هیچ یک از احکام ظاهر را پاس نمی دارند. امام ابوحامد غزّالی در کتابش، المستظهر، به ردّ و نقد آنان پرداخته و خطای آنان را آشکار کرده است. و رستگاری و کام روایی از کسانی است که ظاهر و باطن، هر دو را پاس می دارند، یعنی عارفان و عالمان ربانی.

... ظاهر و باطن، تنها دو روی یک کار نیستند، بلکه دو حقیقت اند برگرفته و برآمده از حقایق الوهّیت و اسم های الهی یاد شده در قرآن : هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکلّ شیء علیم (حدید، 3) ...  بر این بنیاد، تاکید و پافشاری بر کشف و بازنمایی معانی و دلالت های باطنی شریعت و احکام آن، به هیچ روی، به معنی نادیده گرفتن و زیر پا نهادن ظواهر نیست، چرا که بی ظاهر، باطنی نیز نیست و هیچ ظاهری نیست که در پس آن، باطنی ژرف و روحی نباشد. این انگاره ی ابن عربی، که هستی دایره ایست، ظاهر و باطن را جلوه های یک حقیقت یگانه می شمارد، و پیوندی که در هندسه، میانِ محیطِ دایره و مرکز آن هست، می تواند نموداری از همین حقیقت باشد. در روی محیط دایره بر هر هستی نیز همین گونه است، هر موجود روحی یا حسّی (=مجرّد یا مادّی)، رویاروی به آفریدگار خود می نگرد، یعنی اصل و سرچشمه ی خویش را درک می کند. به سخن دیگر، هر پدیده که در هستی ظاهر است، باطنِ خویش را درک می کند. » [1]

[1] «چنین گفت ابن عربی»، نوشته نصر حامد ابوزید، ترجمه سید محمد راستگو، نشر نی، اول 86، صفحات 317-325.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت) چند شب پیش، افطاری را مهمان یک جمع خودمانی 30-40 نفره از دانشجویان معماری بودم. من و علی تنها فوقی های جمع بودیم و دائما هم مورد تفقد دوستان مهربان. مراسم که چه عرض کنم، مهمانی خودمانی در محوطه کم نور پردیس و زیر سایه ی وقار عمارت توحید خانه برگزار می شد. این غول زمخت و آرام دانشکده، از جنس همان پشمینه پوش (=صوفی) های چند صد سال پیش است و شکوهِ شاهانۀ عالی قاپو را ندارد، اما در عوض، عجیب صمیمی است و محبوب، بین دانشگاهیهای اینجا. بقول فلانی، مرد آنست که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخسبد و با خلق درآمیزد ؛ و بحق که توحید خانه همینچنین است.

شرکت کنندگان _یا همان برگزار کنندگان_ اغلب با همان تیپ و قیافه های آوانگارد و آرتیستی و ژستهای آرشیتکتی خودشان، هر کدام عهده دار وظیفه ای بودند. پسرها میزهای بزرگ طراحی را از آتلیه ها بیرون می آوردند و با بی سلیقگی ِ خاصی در حیاط آرایش می دادند و دخترها هم عده ای زولبیا-بامیه و نان و پنیر در ظرفها می چیدند و عده ای هم عهده دار تقسیم محتوای قابلمه های حلیم-بادمجان (از غذاهای سنتی اصفهان) و آش رشته در کاسه های کوچکتر بودند.

از سر و صدای شادمانی و فلاش های پی در پی دوربین های عکاسی معلوم بود که به همه خیلی خوش می گذرد. من و علی هم کم نگذاشتیم و به هر چیزی که در روی میزها خوردنی بود، ناخنک زدیم. اواخر مراسم، گروه های مختلط و بعضا دو نفرۀ کنج های ِ دنج تر دانشکده را که با هم خلوت کرده بودند به علی نشان دادم و با لبخندی گفتم : اینهم از افطاری بچه های معماری! علی که از آن مسلمانان راست ارتدوکس است به شوخی جواب داد : چه عیبی دارد؟ خیلی هم خوبست! گفتم : البته، اتفاقا نه تنها با فضا، که با حال و هوای ماه مبارک هم "کنتراست" برقرار کرده! گفت : خب خودت همیشه سر کلاسها می گویی "کنتراست" خوب است، نمی گویی؟ تاملی کردم و جواب دادم : فکر کنم با این شرایط مجبوریم درس "ترکیب حجم" را از کلاس هایمان حذف کنیم علی جان!

نمیدانم چرا با اینکه همه می دانند، دوست دارم این را بنویسم، که ماه رمضان هم تمام شد.




ماجرای ملاک حقانیت

سوال و بخشی از جواب 48ام، تا آنجا که رنگ قلم تفاوت دارد، خلاصۀ قسمتی از مقاله مصطفی ملکیان است با همین مضمون و البته بهمراه کمی دخل و تصرف. در ادامه تکمله ای آورده ام بیشتر از باب اینکه با تیر پراکنده شده، دو نشان را زده باشم.

سوال 48) اگر برای تشخیص حقانیت/عدم حقانیت یک دین/دیننُما، ملاکی وجود داشته باشد، آن چه می تواند باشد؟

جواب 48) ملکیان می نویسد در این باره گروهی از فیلسوفان دین، "بنیانگذار دین" را ملاک می دانند و عده ای دیگر "آموزه های دین" را. سپس به 6 ملاکی می پردازد که 3 مورد از آنها در باب بنیانگذار و 3 مورد هم مربوط به آموزه های دین هستند. من از جمع 2 موردی که در ارتباط با بنیانگذار دین آمده اند، استفاده کردم تا در ادامه ملاک دیگری را انحصارا برای تشخیص حقانیت اسلام ارائه کنم. البته با مطالعه اصل مقاله هم متوجه می شوید که هیچکدام یک ملاک قطعی نیستند، بلکه به عقیده من نشانه هایی هستند که در کنار هم می توانند احتمال حقانیت یک دین را در ذهن جست و جو کننده تقویت نمایند. بنابراین نتیجه گیری من هم که در ادامه آمده چنین کیفیتی دارد.

اما به عقیده کسانی که بنیانگذار دین را ملاک حقانیت می دانند، دو جنبه _ از سه جنبه از _ مهمترین هایی که باید در مورد شخصیت و منش او معیار داوری قرار بگیرد عبارتند از :

1.1.نوع تجربه دینی بنیانگذار دین

بعضی از فیلسوفان دین عقیده دارند دینی که بنیانگذارش تجربه دینی از نوع وحیانی داشته باشد، و نه مینوی یا عرفانی یا تفسیری یا حسی وار یا احیاگرانه، دینی بر حق است. یعنی ضامن صدق و حقانیت این نوع تجربه دینی، سخن گفتن خدا به هر نحوی از انحاء با واجد آن تجربه است.

تذکر : کسی جز خود شخص واجد تجربه، قدرت و حق اینچنین ادعایی را ندارد. پس برای احراز درستی این ادعا، باید راستگویی اخلاقی شخص واجد تجربه را مفروض و مسلم گرفت.

2.1.کرامت و / یا جاذبه بنیانگذار دین

به نظر برخی، این که بنیانگذار دین صاحب موهبت، فیض یا استعدادی خداده باشد که دیگران نداشته باشند، مثلا بتواند پیشگویی کند یا شفا ببخشد (کرامت) و / یا جذبه و هیبت و ابهت داشته باشد، یعنی بتواند ذهن و ضمیر انسانها را در قبضه گیرد و وفاداری و فداکاری بی قید و شرط و پایدار آنان را برانگیزد (جاذبه)، نشانه موثقی از حقانیت دین اوست.

تذکر : در این که کرامت، علم / و یا قدرت خاصی و جاذبه نیز قدرت خاصی است که عموم انسانها فاقد آنند شکی نیست. اما اینکه اموری از این قبیل بتوانند نشانه حقانیت دین باشند محل مناقشه است. به این مثال توجه کنید : فرض کنیم من ادعا می کنم فلسفه می دانم، شما بگویید اثبات کن، و من میز روبروی شما را غیب کنم! این غیب کردن البته دلیل این مدعاست که من از قدرت و / یا علم خاصی بهره مندم که دیگران از آن بی نصیبند، نه شاهدی بر اینکه من فلسفه می دانم.

 

کلید واژه های این نوشتار ملکیان تا اینجا، شاید بتوانند که اینها باشند: تجربه وحیانی، معجزه، مدعای پیامبر. که این هر سه را می توان در رابطه با مدعیان نبوت بررسی کرد و باز به همان تفاوت کهنه پیامبر اسلام (ص) با اسلاف خودش و حداقل دوتا از مشهورترین هاشان بند کرد : یکی عصایی داشت که اژدها می شد و یدی که بیضا بود و آن دیگری دیوانه شفا میداد و مرده زنده می کرد. این هر دو علاوه بر معجزاتی که از خود نشان می دادند کتابی هم داشتند، اما ادعای آن دیگری را از برای کلامشان نداشتند. حال آنکه پیامبر اسلام (ص)، مدعی بود که کرامتش کتابش است، و فرعونیان را از قرآنش می ترساند، و به دلمردگان با کلامش جان میداد. روشنایی نه بر دست، که در دستش بود، و شفایش نه متوجه مفلس نابینا که از برای کور دلان بود.

نتیجه اینکه کلید واژه های مقاله مذکور، در مورد پیامبر اسلام متحد اند در یک چیز، و آن کتاب اوست، که همان تجربه وحیانی، همان معجزه و همان مدعایش هستند. با پذیرفتن ادعای معجزه بودن قرآن (که البته این هم نیاز به اثبات دارد)، با کرامتی "بی زبان" که روی زمین می خزد و سحر ساحران یا شعر شعرای دیگر را می بلعد مواجه نیستیم. کرامت پیامبر اسلام سخنگوست، و در حین وقوع و عین جاذبه اش، از راستگویی اخلاقی پیامبر در باب وحیانی بودن تجربه و صحت ادعای او مبنی بر، از سوی خدا آمدنش نیز می گوید.

موضوع در مورد پیامبر اسلام چیزی شبیه به این است : فرض کنید کسی ادعای این را دارد که تجربه اش وحیانیست. جماعتی از در انکار درآمده می گویند ما نمی توانیم حرفت را بپذیریم، اثبات کن. مدعی فی المثل عصایش را اژدها می کند. باز معترض می شوند که این چه ربطی به ادعای وحیانی بودن تجربه تو داشت؟ مدعی در می ماند، پس _به زعم خود_ خدا را می کشد پایین و میگذارد جلوشان و میگوید : «تو خود شهادت بده!» و بعد باز ادعا می کند : «هر کس توانست، چنین کند که من کردم!» [1]. البته به این استدلال هم تذکر قبل وارد است، اما این "نحوۀ ادعا" (ادعایی که خود، کرامت است)، شیوه ای مدبرانه تر و به اصطلاح، "ملاک تر(!)" از آن چیزیست که دیگر مدعیان پیامبری در پیش گرفته بودند.

 

نکته تاریخی – اسلامی) پیامبر (ص) از جمله مسلمینی بود که به لطف حمایت کامل بنی هاشم (جز ابولهب و ابوسفیان) و بخصوص حضرت ابوطالب (ع)، از دشمنی هایی که در غالب آزار و شکنجه و تعذیب و حبس و قتل بر برخی تازه مسلمانان می رفت در امان بود. حمایت بنی هاشم به اندازه ای بود که پس از تبعید طایفه مسلمان این قبیله به شعب ابی طالب، طایفه نامسلمان بنی هاشم هم، به سبب روابط قبیلگی به آنها ملحق شدند! چنانکه حضرت علی (ع) هم در نامه نهم نهج البلاغه فرمود : «...مومن ما از این کار [آمدن به شعب] خواهان مزد بود و کافر ما از تبار خویش حمایت می نمود ...». به همین ترتیب هنگامی که حضرت ابوطالب (ع) در سال دهم بعثت (عام الحزن) در گذشت، پیامبر (ص) با مشکلات فراوان و جدی مواجه شد. از طرف دیگر در نظام اجتماعی اعراب، الگوی مردم، رئیس قبیله بود و آنچه او می کرد حجت بود. چه بسیار نمونه ها در تاریخ اسلام، که رئیس قبیله ای پس از مواجهه با پیامبر (ص) و آوردن اسلام، از طرف قبیله خود نیز با او بیعت می کرد! یعنی گرویدن رئیس قبیله به یک دین جدید، همان پذیرش افراد قبایل بود. ضمن اینکه از جمله اخلاقیات سیاسی عرب جاهلی، تعهدی بود که افراد در قبال بیعتِ با رئیس قبیله داشتند.[۲]

از شرح مختصر این سه نکته، می خواستم گریز بزنم به دعوت هوشمندانه و دوراندیشی زیرکانه _و البته الهی[۳]_ پیامبر (ص) در سه سال اول بعثت، که بصورت مخفیانه و خاص خویشاوندان نزدیکش _که اغلب از بزرگان بنی هاشم بودند_ صورت گرفت. آنچه تا سالها موجب توجه و حمایت از جانب خاندان، و تامین امنیت و مصونیت در برابر مخالفان بود. 

---------------------------------------------------------------

[1] اینکه آیا می توان چنان کرد که او، موضوع پست بعدیست.

[2] ذکر منابع در : سیره رسول خدا (ص)، رسول جعفریان، سازمان چاپ و انتشارات، صفحات 247-250

[3] «خویشاوندان نزدیکت را هشدار بده.»، سوره شعراء، 214




Jacob Wrestled With The God

امروز روزه نگرفتم.

روزه های امسال را هم برای فزونی حال معنوی و رضایت درون و آرامش روان و مدارای با مردمان می گیرم. با روزۀ سالهای دورتر فرق می کند، خیلی هم فرق می کند، بی رودرواسی.

به اینهایی که روزه را برای هیچی نمی گیرند، جز زور پر زور خدا، حسودی ام می شود. آن روزه ای که بهش میگویند "روزه"، خب یعنی همین دیگر! به طریق اولی، دینداریش هم همینجوریست ؛ چشمهایت را ببندی و با قلب پر شور، دست و بالهای با حرارت بزنی و رگ گردنت را پر و خالی کنی و بگی همین است که هست و حق است، که خدا می گوید. نه دلیل ال و بل بیاری که چطور "معقول" است و نه شاهد فلان و بهمان که چقدر "معنوی". دنبال ارزنی منفعت نباشی، مگر از برای سرای باقی.

گفتم خدا ... واقعا هم نمیدانم که متدینان، اخلاقی تر می زیند یا جماعت لاادری. "معنای زندگی" هیچکدام هم، اصلا نمیدانم که از آن یکی بیشتر است ؛ یا که کدامیک قلوبشان مطمئن تر. نمی شود هم که بدانم.

برکت را اما، می ترسم که برود. اینجا در زندگی من هنوز یک چیزی هست به اسم برکت، که انگار دارم از آنچه تهش مانده می خورم. و همش دست و پایم می لرزد که مباد همین هم بلغزد و بیفتد و با باقی ایمانم برود.

پیش تر یک ریسمانی همیشه از آسمان، از خودِ آسمان، آویزان بود که معلق ام نگه می داشت آن بالاها ؛ تو مایه های همانی که تبلیغ می کنند بروید بهش چنگ بیندازید. حالا هم هست، اما دیگر ریش ریش شده، زورش را ندارد که به بالایم بکشد، پس فقط، هست. گاهی خیلی با احتیاط، طوری که صدمه نبیند، اینطرف و آنطرف سرک می کشم. در حلقه مخالفان سرسختانه دفاع مومنانه می کنم و اما در خلوت، در فنی ئیل ام، با شخص شخیصش سرشاخم. بعد گاهی خر می شوم که تیزی بکشم و ببُرمش و خلاص، ولی جرات نمی کنم ؛ می ترسم که "برکت" برود.

امروز سرما خورده بودم، روزه نگرفتم.

-----------------------------------

پی نوشت) «پس آن مرد گفت : بگذار بروم، همانا سپیده دمیده است. اما یعقوب گفت : تا مرا برکت ندهی، نخواهم گذاشت از اینجا بروی ... [آن مرد] به او گفت : پس از این نام تو دیگر یعقوب نخواهد بود، بلکه اسرائیل (=آنکه نزد خدا مقاوم است/مترجم) [خواهد بود]، زیرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پیروز شده ای ... آنگاه یعقوب را درآنجا برکت داد. » سفر پیدایش، باب 32، آیات 26-29

 




بلاگفا

بنام خدا،

وبلاگ امین موج دات بلاگفا که پیش از این متعلق به من بود، یهو حذف و یهو به اسم یکی دیگه ثبت شد.

این.

 

پی نوشت : چهاردهم تیرماه هشتاد و هفت.




ایمان و عقل (دوم)

 

سوال 47) شماها که به یک چیزهایی معتقد هستید، بگویید ببینم باورهای دینی تان را از کجا آورده اید؟!

جواب 47) اصلا مهم نیست!

اصولا در فلسفه علم، تو مقام گردآوری داده، آزادی مطلق وجود داره، بنابراین میشه به این سوال اینطور جواب داد که من باورهای دینیمو احساس کردم، خواب دیدم، از خانواده گرفتم، اصلا تیریپم اینجوریاس، مادربزرگم بم یاد داده، یا هرچی از این قبیل.

اما در مقام داوری داده، البته مومنین باید بتونن باورهاشون رو موجه (justify) کنن [۱]. بنابراین ادعای ایمان به خدای محمد(ص) یا اسطوره های یونان باستان، اعتقاد به خرافه های اقوام افریقایی و یا الحاد، می تونن از هر جایی اومده باشن، اما مهم اینه که بشه توجیهشون کرد.

این توضیحو باسه دفاع در برابر این اشکال ملحدین (atheists) نوشتم که می گن، مومنان به ادیان، اغلب باورهاشون رو از تربیت جدیِ دینیِ خانوادگی دریافت می کنن. اما ضمن اینکه میشه این اشکالو به خود اونا هم وارد کرد _و نتیجه گرفت که اینجوری هیچکس مطلقا در باورهاش موجه نیست [۲] و نهایتا به دام شکاکیت (skepticism) افتاد که مطلوب هیچکدوم از دوگروه نخواهد بود_ باید اضافه کرد که مومنین نهایتا ملزم به اینن که در مقام "توجیه باور دینی" (justification of religious belief) بربیان [۳].

 

پی نوشت یکم.

تو تاریخ دانشمندایی رو داریم که مدعی بودن بعضی از کشفیاتشون رو تو عالم خواب انجام دادن یا سر نخ هایی رو از فلان رویایی که دیدن بدست آوردن. آیا میشه این اشکال رو بهشون وارد کرد که چون داده هاشونو خواب دیدن، حرفشون معتبر نیست؟ ... والله نمیشه ...

پی نوشت دوم.

اقدام به ایجاد و ارزیابی تحلیلهای مربوط به حقیقت شناخت و چگونگی دستیابی به آن را معرفت شناسی  (epistemology) می گویند نقطه.

پی نوشت سوم.

آلوین پلنتینگا (Alvin Plantinga)، معرفت شناس مسیحی معاصر، در حوزه توجیه معرفتی (epistemic justification) اعتقادات دینی، نظریات خوبی داره! (حالا فعلا گفته باشم تا بعد!)

پی نوشت چهارم.

با سپاس فراوان از یاسر میردامادی گرامی.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

[۱] ما باسه اینکه خودمونو در پذیرفتن گزاره ای معقول بدونیم، به دام شکاکیت نیفتیم یا شرایط صدق (the truth-conditions) یک گزاره باسمون فراهم بشه و نهایتا به حقیقت دست پیدا کنیم، دنبال اینیم که توجیهش (justified) کنیم. اینجوری شده که فیلسوفا اومدن معیار "مبنا گروی کلاسیک یا سنتی" (classical foundationalism) رو باسه احراز موجه بودن گزاره ها ارائه کردن. این رایِ بسیار مشهور، بین فلاسفه وسیعا پذیرفته شدس. (حالا اینم فعلا نقطه.)

[۲] چون بالاخره باورها از یه جایی میان دیگه، حالا یا تیپ روانشناسی فرد، تربیت خانواده یا جامعه.

[۳] اینکه باورهای ما "از کجا" اومدن، موضوع روانشناسی شناخته.

 




ایمان و عقل (یکم)

 

سوال 46) رابطه بین ایمان و عقل چیست؟ [۱]

جواب 46) ترجیح دادم باسه شروع، ۶ تا از معروف ترین فرضیه های متکلمای ینگه دنیا رو تو این رابطه بیارم :

۱. اعتقادات دینی، همانند اعتقادات علمی و تاریخی، باید در معرض داوری عقل قرار بگیرند.

۲. اعتقادات دینی، امری فراعقلی و تعبدی است و دست کم برخی از آنها این گونه است ؛ بنابراین، نه لازم است در معرض داوری عقل قرار گیرند و نه ممکن.

۳. اعتقادات دینی، باید بوسیله احساسات تایید گردند و به تعبیر دیگر، در صورت فقدان دلیل کافی، احساسات، دلیلی بر درستی عقاید دینی است.

۴. در صورت فقدان دلیل کافی بر عقاید دینی، احساسات دلیلی بر آن نیست، بلکه باید از هرگونه حکم و داوری پرهیز کرد و لاادریگری را پیشه ساخت.

۵. در صورت فقدان دلیل بر عقاید دینی، به دلیل اهمیتِ نتیجۀ احتمالیِ صدقِ عقاید دینی و بی اهمیتیِ نتیجۀ کذب آنها، باید آنها را پذیرفت. هرگاه محتمل بزرگ باشد، اگرچه احتمال اندک باشد، همین احتمال اندک قابل چشم پوشی نیست.

۶. اعتقاد به خدا، اعتقادی واقعا پایه است ؛ بنابراین خودش دلیل است، نه نیازمند دلیل. (اعتقاد به خدا ابدا نیازمند آن نیست که مبتنی بر استدلال یا دلیلی از سایر گزاره ها باشد و پذیرش اعتقاد به خدا، حتی اگر بر پایه اعتقادات یا گزاره های دیگر نباشد، از عقلانیت بر خوردار است.)

 

یادآوری یکم.

«رفتار و کردار و شیوۀ زندگی مردم دنیا را تقلید نکنید، بلکه بگذارید خدا افکار و طرز فکرتان را دگرگون کند تا به انسانی جدید تبدیل شوید. آنگاه قادر خواهید شد ارادۀ خدا را درک کرده، آنچه را خوب و کامل و مورد پسند اوست، کشف کنید.» (نامه پولس به مسیحیان روم ۲:۱۲)

یادآوری دوم.

«انسان همانگونه که خواستار نیکیهاست بدیها را نیز طالب است، و انسان عجول است.» (قرآن مجید ۱۱:۱۷)

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

[۱] مثلا خیلی سریع رفتم سر اصل پُست که معلوم نشه بعد از حدود 10 ماه آپ کردم!




 

اندر بابِ صورت و بی صورتی

 

 

اونچه تحت عنوان دین در قالب قرآن، سنت و حافظۀ دینی به دست ما رسیده صاحب روح است و صورتی[1]. با اینکه اصالتِ تمام فقط در روح یا فقط در صورت باشه نميتونم موافق باشم. منحصرا در روح نیست چرا که ظن آن میرود ما روح را درست درک نکرده باشیم یا همۀ روح آنرا دریافت نکرده باشیم پس به بیراهه برویم یا تمام مقصود را برآورده نکنیم ؛ منحصرا در صورت نیست، چرا که ظن آن میرود صورتها گاه متاثر از عصر نزول باشند.

می گویم رابطه ای بین روح و صورت وجود دارد که قرائت اصیل را به دست میدهد. شاید این هر دو مجهولهای معادله ای هستند که از برقراری نسبتی با هم، راه به جوابی می برند.

از آن نتیجه میشود اعتقادم به خطوط وحی. من این خطوط و این نوشته ها را نیز صاحب اصالت می دانم. قطعا بخشی از آنها دیالوگی با عصر نزولش داشته، آنجا که از ائتلاف قریش و ابی لهب و زنی که مجادله میکرد و مهاجران به مدینه و مانند آن سخن رفته. اما بخشی دیگر واجد رمز و رازیست و از ندیده ها و نشنیده هایی سخن میگوید که فهم آن نه فقط برای مردمان عصر خودش که شاید برای تمام دوران معماست. گاه به حل بعضی از معماها نائل آمده ایم و گاه از درکشان در مانده ایم، پس از پذیرششان طفره رفته یا تعبد کرده ایم. سوگند به تین و زیتون را، آسمان دارندۀ برجها را، الم یا یس را، شبهای دهگانه را، بار سنگین زمین را، اعتدال روحِ آدمی را، فرشتگانی که همچون تندباد می روند[2] و بسیار بسیار مانند آنها را نمی فهمم. اگر بپذیریم امثال اینها مالیخولیایی نبوده که به پیامبر دست داده، شاید بتوان گفت لبخند ترحم خدا به اوییست که دعوی درک روح وحی را به کمال دارد. می گويم به کمال چون فردا برايم حرف در مياورند که موج گفت اصلا هيچ چيز وحی را به ياريِ عقل نميشود فهم کرد و او بشری به غايت لجباز است! 

اما همانگونه که ساکنان عصر نزول سر پذیرفتن برخی از آموزه های دین نداشتند، فاتحان عصر تجدد نیز با بخشی دیگر از آن چنین می کنند. 

قصۀ صورت) امان از این آخوندها! منظورم همینهاییست که میگویند کجا صورت مهم است و کجا نیت، کجا کار عقل است و کجا کار وحی، کجا ثابت است و کجا متغیر، کجا ناسخ و کجا منسوخ، کجا فلان و کجا بهمان، چه میدانم، از این دست کلیشه ها ...

اصلا بیا و اینها را فراموش کنیم و از "من می اندیشم پس هستم" شروع کنیم! بیا و به صورت شکنی فکر کنیم!

یکطرف این صورتها به مفاهیمی چون عدالت و اخلاق و حقوق و همین قرتی بازیهای مرسوم وصل است که صورتش انگار در دست روشنفکر و نواندیش و فقیه و مجتهد مثل موم نرم است[3] و سر دیگرش میرسد به همان احکام عبادی خطرناک که هیچکس حتی حق لمسشان را هم ندارد. بیا برویم سر همان سر سخت ترینشان ؛ سر نماز!

شما را نمیدانم اما من زیاد به صورت نماز فکر کرده ام. اینکه چرا دوتا سجده دارد یا چهار رکعت. اینکه چرا پیامبر آن زمان اعلام هویت مستقلی کرده و گفته ما مسلمانیم و الیم و بلیم. چه میدانم لابد شرایط عصر نزول بوده! من به اینکارها کار ندارم، امروز میخواهم صورت شکنی کنم چون خیلی معنوی شده ام! می دانم خدا هم اگر بداند نیت ام خیر است، آن دنیا عذابم نمی کند!

می خواهم نماز ظهرم را امروز، با سه سجده در هر رکعت بجای بیاورم، جای حمد و توحید را عوض کنم، قنوت را بعد از تشهد بخوانم، موقع رکوع به روبرو نگاه کنم و شکرلله را که بیشتر دوست دارم، جای تکبیر ها بگویم.

... حقیقت اینست که حتی اگر جرات آن را هم بیابم که چنین کنم، باز قضایش را بجا خواهم آورد![4]

پیامبر انسان بزرگی بود و دین او اکمل و خاتم. در دین اسلام ظرافت هایی هست که در ادیان دیگر ندیدم. یکی از اینها تعریفِ صورتی برای عبادت است با شکلی بخصوص و قوانینی ویژه (حداقل ویژه تر از دیگر ادیان!). در اینکه چرا و چطور پیامبر چنین شکلی را ارائه کرد، به او وحی شد یا خودش اینطور خواست، روحی بر این اعمال حاکم هست یا نیست، مطمئن نیستم. اما همینقدر میدانم که این شکل نماز، با تمام جزئیاتش، در اثر تداوم در طول تاریخ و ثبات صورت در حافظۀ دینیِ مسلمین، تبدیل به دقیق ترین شکلِ برقراری ارتباط با خدا شده که نیاز معنوی را به حد کمال ارضا میکند و مسلمان، خب او جز این را هرگز متصور هم نیست! در اصالت این صورت، همین بس که رقیق ترین حالات معنوی (گوهر همۀ ادیان و خاصيت ماهیت قدسيشان) در آن شکوفا شده، به اوج خود میرسد. هر چه این مقررات را دقیق تر اجرا می کنی (سر وقت خواندن، شمرده خواندن، توجه به معانی، ... ) این احساس معنویتِ تو جان بیشتری می گیرد. از طرفی وقتی قسمتی از این مقررات را جا می اندازی احساس می کنی از نظر معنوی هم آنچه که بايد نشده. و اینها همه حقیقتا معجزۀ صورتی هستند که در مومن، این احساس را بوجود میاورند که نماز، کوتاهترین راه به گوهر دینداریست! حال آنکه مسلمان تصور رسیدن به چنین حالی را هم از راه بی صورتی نمی تواند بکند.

پس فکر می کنم اگر مسلمین در طول تاریخ دست به دست هم می دادند و همگی با هم جرات می کردند و یکباره شکل این نماز را دگرگون می کردند، آنگاه قادر بودند بدون اینکه از جادۀ رستگاری منحرف شوند باز هم همان احساسات معنوی را با همان کیفیت ایجاد کنند. و بعد پاسخ می گیرم که از قضا آنها چنین هم کردند! تفاوتی که در صورتِ نماز اهل سنت و شیعه هست، از همین دست دگرگونیست. صورت نماز ایندو با هم متفاوت است اما هر دو گروه حالِ معنوی را به کمال دریافت می کنند. دو گروه تعبد می کنند و گمان که آنچه می کنند همان است که پیامبر کرد! اما چه باک اگر حتی هیچکدام نمی کنند ؛ حداقل حالا که نیاز معنوی هر دو به کمال تامین است!

میشنویم که در ماه رمضان آمار جرم و جنایت کاهش می یابد. ـ اگر راست باشد که اميدوارم باشد و احساس من هم همينست ـ تصور می کنم این غایتِ کارکرد و نهایتِ اصالتیست که صورتی می تواند با خود حمل کند. چنین تاثیراتی را هرگز در بی صورتی نمیتوان یافت.

همچنين است مساله حجاب در جهان اسلام که صورتهای متفاوتی دارد و جنسی شبيه به آنچه در نماز اتفاق می افتد. زنان مسلمان اغلب شکلی از حجاب را برای خود برمی گزينند، پس ديگر از آن گريزی ندارند! صورتی که انتخاب کرده اند بهترين کارکرد را به آنها می دهد و آنگاه که مثلا صورت ضعيفتری را امتحان می کنند اغلب در آنها اين احساس بوجود می آيد که انگار يکجای کار می لنگد!

زيارت آرامگاههای ائمه هم که حالی معنوی و فرصتی برای شکر و ابراز نياز به دست می دهد، از نمونۀ صورتهاييست که شيعه ها با خود حمل ميکنند. صورتهای موجود در اسلام را حتی اگر اینگونه بفهمی هم باز به بقیه ادیان شرف دارد!

معتقدم دین برای معنویات، اخلاقیات و عقلانیات قائل به صورت است و در بعضی از موارد این صورتها خود ، کارکرد هستند.[5]

قصۀ بی صورتی) و معنویت بی صورت است. پس به گمان من در مسير رستگاري، حُکمِ مرکبِ لنگی را دارد که دویدن نتواند. جنسی شبیه به اخلاقِ فطری[6] که لُخت است و بی شکل.

اما من یک دیندارم و می خواهم بدانم کجا صورت و کجا بی صورتی؟ خط قرمز در این ماجرا کجاست؟ دوستی می گفت من به کارکرد می اندیشم ؛ هر صورتی که بتواند بهترین کارکرد را ارائه بدهد، همان صورت، دینیست. زبانم بند آمد، حرفش مقبول افتاده بود، پس در دل تحسینش کردم. بعد پرسیدم معیار این بهترین کارکرد چیست؟ گفت عقل. می دانستم که به اخلاق هم معتقد است. خب عادلانه بود. این حرف را همه می زنند، پس چرا من همیشه فکر می کنم یک جای کار اشکال دارد؟!

قصۀ ابزار کسب معرفت) من دین را مجموعه ای از گزاره های عقلانی، اخلاقی و معنوی می دانم که بخشی از آن در قالبی وحیانی به ما رسیده. این بخش اگر همۀ آنچیزی نباشد که ما از دین داریم، بخش کلان و با کیفیت و فربه ای از آنست که اتفاقا از مراکز اصیل فهم دین هم هست. چنین مجموعه ای با چنین کیفیتی بطور حتم حامی عقل، اخلاق و معنویت خواهد بود، چنان که اغلب هم این موضوع را تجربه کرده و پذیرفته ایم. اما آنچه که از اتفاقات عصر نزول استنباط میکنم اینست که نقش دین اصولا بسی فراتر از چنين حمايتهاييست. دین با بعضی اتفاقات عصر نزولش که در آن زمان هرگز غیر اخلاقی، غیر عقلانی یا حتی غیر معنوی بنظر نمی آمدند رسما جنگید. آیا واقعا عرب جاهل از نظر عقلانی و اخلاقی به برابری فقیر و غنی، عرب و عجم، رئیس قبیله و مردمان عادی معتقد بود؟ آیا زنده به گور کردن دختران ناشایست بود؟ برده داری چطور؟[7] چه اشکالی در اشک ریختن عبدی پیشِ بُتی بود؟ مگر نه اینکه این احساسی معنوی بود؟

به تاريخ که نگاه می کنی فطرت انسان و عقل او را مستعد تاثیر پذیری می يابی و این تنها در انحصار عصر جاهلیت نیست. در آلمان نازی و شوروی کمونیست هم چنین بود. همانطور که در امریکای دهه 60 هم خیلی چیزها که گفته شده بود نهايتا به عمل آمد. ماجراجويی های جنسی که همیشه در قاموس دینداران مذمت میشد، از دیدگاه غرب در دوره ای شعار اول آزادی بود ؛ آزادی ای که عقل بر آن مهر تایید میزد و اگر به دیگری ضرری نمیرساند و مرتکب شوندگانِ آن رضایت داشتند، اخلاق هم مانعی نبود ؛ اگر بخواهیم صادق باشیم باید بگوییم همین الان هم مانع نیست. پس ابزار کسب معرفت از دین، فقط عقل و اخلاق نیستند. نه فقط عقل مصلحت اندیش و اخلاقِ متاثر از روح اجتماع.

قصۀ شهود) اینکه بپذيرم مراکز فهم دین، قرآن و پیغمبرند اینجا به کارم می آید! اینکه بدانم پیغمبر چطور از دین فهم میکرد، اینجاست که دردم را درمان است. روش فهم پیامبر از دین یاریم میکند که به روش او فهم کنم. اینکه پیامبر چه معیاری داشت که جلو بعضی احکام اخلاقی و عقلانی و معنوی زمان خودش می ایستاد؟ مگر پیامبر سالها در بین آن مردمان نزیسته بود؟[8] مگر او جدای از آن مردمان بود؟ روح اجتماع را چه می شود؟

پیامبر ابزار کسب معرفتی داشت که پیامبران همه داشتند. به پیامبر وحی میشد و وحی ابزار فربه ای بود. ابزاری که عقل و اخلاق و معنویتِ زمان خود را به چالش می کشید.

اگر بپذیریم که معنویت، گوهرِ دینداریست پس آنگاه ابزاری می خواهیم که آنرا کسب کنیم، چرا که کسب این معرفت، ابزار خاص خود را می طلبد. این مهم نه با عقل میسر است و نه حس، بلکه با کشف و شهود استخراج می شود.[9] خب چه کشف و شهودی اصیل تر از وحی ای که به پیامبر شد؟ اما تفاوتی در کشف و شهود ما و وحی پیامبر هست که جای تامل دارد. ما برای حض معنوی کشف و شهود می کنیم ولی زندگی پیامبر جدای از کشف و شهود او نبود. پیامبر این سه ابزار کسب معرفت را در زندگیِ خود حل کرده بود یا به قولی استعدادش را داشت یا اصلا برگزیده شده بود تا چنین باشد. همانگونه که وقتی ما گُلی را با حس خود می بوییم این عقل است که بو را برای ما معنی می کند و برایش پوشه ای باز می کند. اما چون ما در کشف و شهود تمرینی نداریم، عقل و حسمان با شهود لاغرمان عجین نیست. اما پیامبری هست که در این حوزه استعداد دارد. (هرچند که اگر قبول داشته باشیم او الگوی ماست، زندگی همۀ دینداران باید چنین باشد) بنابراین پیامبری که در کشف و شهود غوطه ور است و زندگی او عجین با دین _که زندگیِ دینی یعنی همین_، بسیاری از دستورات زندگانی دنيايش را نیز از همین طریق استخراج می کند. و ما که در این فرایند دستمان کوتاه است یا استعدادش را نداریم یا تمرینمان کم است، به وحی او توسل می جوییم. در نتیجه اینجاست که "صورتِ" کشف و شهودِ او (در قالب قرآن و سنتش) اهمیت شگرفی می یابد. در اینکه کیفیت وحی او با کشف و شهود من و شما فرق میکند البته حرف دارم که خب موضوع اين پست نيست پس در موردش صوبتی هم نداریم!

آخر قصه) نمی دانم چقدر اهل اخبار هستید! واقعیات دنیا را باید پذیرفت. شعارش از آنچه می کند بسیار بعید است، درست مثل نامزدهای انتخاباتی که فقط میخواهند رای بیاورند و درحقیقت شعارشان همان گور بابای ملت است. خوب می دانند که نميشود ولی بازهم ميگويند ؛ همیشه همینطور بوده. از حاکمیت دین میگویند و فساد اقتصادی و حُبّ جاه را بر مردم تمام می کنند، شعار دموکراسی می دهند و بدبخت ترین های دنیا را برای داغ تر شدن دیسکوهایشان لِه می کنند.

هفته پیش دو شب و سه گزارش از برنامه های CNN به بی بند و باريهای جنسی و اخلاقی خصوصا در ایالات متحده اشاره داشت. هرچند در این گزارش ها بیش از همه نوک پیکان ادیان بود که قلب چيزهای بی تربيتی را نشانه میرفت، اما سعی کردم نسبت به آن بی توجه باشم چرا که یقین داشتم موضوع داستان ورای این صحنه آرایی هاست. برایم مهم بود که واقعا چرا باید چنین برنامه هایی اصلا تهیه و پخش شود؟ آنهم از چنین بلندگویی.

قسمتی از گزارش به راهپیمایی های باشکوه(!) همجنس گراها اختصاص داشت و مطالبات آنها. در این بین با یکی از آنها مصاحبه ای شد که پلاکاردی با این مضمون در دست گرفته بود :

"God loves you the way you are!"

با خودم گفتم دوستمان نه تنها کار را غیر اخلاقی نمی داند که پنداشته فعلی دینی هم مرتکب میشود و لابد اجرش نزد خدایش محفوظ است! حقیقتا فقط قانون بود که او را اندکی در اجتماع محدود می کرد. خب همین است که میگویم معیارت گم شده برادر! لابد چون از وحی بی خبری. ما البته حکایت قوم لوط را در کتابمان داریم که خب بالاخره برای خودش کم معیاری نیست! مگر آنکه بپنداری داستان آن قوم از افسانه های گذشتگان بوده است.[10]

پس دل نازکِ یانکی ها برای دینِ نحیفشان تنگ نشده بود!

اما آنجا که پای روانشناس گزارش به صحنه باز شد، به قوۀ پیش بینیه خودم غره شدم :

"We are here to cure homosexuality; we are getting rid of gay marriage today, and abortion tomorrow!"

ديدی گفتم! ... پس بازهم پای علم تجربی وسط است! چه میدانم لابد همین بیماری های روانی و جسمی و ال و بل ... ولی قطعا دین نیست، هیچوقت دین نبوده، دین حرفی ندارد، اگر دارد باید با سنگ عقل محک بخورد. پیامبر هم اگر ابزارهای دیگری سوای عقل _برای کسب معرفت از دین_ داشت، خب داشت که داشت، متاثر از عصر نزول بوده لابد!!

یکی به من بگوید که ما چه چیزی کم داریم؟ محض رضای خدا خودتان قضاوت کنید، ما حالا برده داری را بر نمی تابیم و برابری را اصل می دانيم، به معنویت می اندیشیم، دریافته ایم که تشکیل خانواده کار خوبیست!، مسواک زدن هم به هکذا، عدالت از همۀ آنها بهتر است، و مملکت گلستان میشود اگر ملت حقوق همدیگر را رعایت کنند ؛ ما را به پیامبر تاریخی چه کار؟ دورۀ اسطوره ها به سر رسیده مَرد! ما حالا حقمان را می خواهیم، حق همۀ این سالهای تعبد و تکلیف را! عقل ما از در درآمده، حال شما وحی زده ها را چه می شود؟!

پس می اندیشم که دیریست سوء تفاهمی برای عقل پدید آمده. توهمی که روزگاری رقيبش هم بدان دچار بود! حالا که بعد از هزار و اندی، از راهِ خودش به کشف گوشه هایی از همین وحی نایل آمده، یهو خود را فربه تر یافته، نقش بزرگتری در صحنه هدایت بشر طلب می کند!

البته که من خود از مدافعان سرسخت بشر عصر تجددم. چرا که عمیقا معتقدم مفاهیمی را که انبیا در گذشته های دور از برای يادآوري يا معرفي، تقويت و تثبيتشان سخت کوشانه تکاپو میکردند، امروز به شدت مدافع است. مفاهیمی چون آزادی، برابری، عدالت، تکریم انسان و مانند آن. اما آیا امروز ما در پایانِ دنیای این مفاهیم ایستاده ایم؟ مگر نه اینکه مفهوم برابریِ ارباب و برده خود مفهوم نوییست؟! و حتی معنویت گرایی از پس چندین دهه خواری دوباره جان گرفته است؟ همان چیزهایی که پیامبر _به لطف ابزار کسب معرفت ویژه اش_ در قرون گذشته فریاد میکرد. پس از آنجا که انگار فعلا آسمانی نشکافته و خورشیدی خاموش نشده و کوهها مانند پنبه به آسمان نمی پرند، درمی یابم که هنوز مفاهیمی به غایت گرانقدر در پسِ عقل و اخلاق فطری انسان وجود دارند که مجهول مانده اند ؛  پس چه منبعی غنی تر از آنچه آزمون خود را خوب پس داده و حقانیتش را به عقل مغرور من اثبات کرده؟!

می گویم ساده انگاریست اگر بپنداریم حالا ماییم که همه کاره ایم و اِندِ کمالیم و حجت را بر بشریتِ همۀ دوران تمام کرده ايم، پس به دایرۀ صورت شکنی از این وحی بار یافته ایم. بلکه زمان آن رسیده که از پس همۀ این قرونِ دوری، قدر وحی را دریافته، و پیش از شکستنِ هر صورتي، عميقا در آن تعقل کنیم. چون خِرَدِ رميده، مصلحت انديشی عجول است و عجله هم که انگار تا قبل از وقوع مدرنيته کار شيطان بود!

باشد تا در جادۀ سعادت، دندۀ بالاتری پُر کرده باشیم.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

[1] این صورتی با آن پلنگ صورتی که در کارتون ها هنرپیشه است فرق دارد.

[2] عبارات قرآنی.

[3] مثلا در موضوع عدالت، مجتهد همان انتظاری را از حکومت ولایت فقیه دارد که روشنفکر از حکومت دموکراتیک، روح موضوع است که معیار کار قرار گرفته و دعوا بر سر صورتهای جدید است. در موضوع حقوق و امثال آن هم اوضاع به همین منوال است ؛ تفاوت اینجاست که هر کدام مکتب خود را در صورت دادن به این موم دارند.

[4] «[کافران] جز در حال کسالت نماز را به جا نمی آورند و جز با کراهت انفاق نمی کنند.» 54 توبه

آیا اگر به جا آوردن نماز مقید به زمان یا چارچوب خاصی نبود، و بجا آوردندۀ آن مجاز بود در هر زمان و شرایطی که حالی به او دست داد و خواست، آنرا انجام دهد، احساس کسالتی هم وجود میداشت؟!

[5] از اخلاق و معنويات که بگذريم، در حوزه عقلانيات (شامل حقوق يا همان شريعت و فقه) فقها به صورتی دينی معتقدند که با تکيه بر وحی و سنت استخراج ميشود ـ و نه خلق ـ . اين نتيجۀ اعتقاد آنها به همين اصالتِ صورتست. هر چند این عدم درکِ صورت و صرفا میوه چینی، گاها سبب بروز اختلافاتی بين صورت و عقل ميشود که اغلب به دليل عدم شناخت ابزارهای کسب معرفت است. اصالت شکل بطور کلی و در بسیاری موارد در دین به چشم می خورد و این به عقیدۀ من، جواز تعمیم آن به صورتِ نص در قرآن نیز هست. 

[6] فکر میکنم دین در قبال اخلاق فطری اول وظیفۀ معیار گونه ای دارد، یعنی آنچه را که روح اجتماع متاثر میکند، هشدار میدهد ؛ دوم وظیفۀ کاربردی کردن و جاری نمودن آن در زندگی انسان را عهده دار می شود اینگونه که بی صورتیه کلانِ آنرا خُرد کرده و با قضیه پرکتیکال برخورد میکند (روایاتی که از سنت به دست ما رسیده پُر است از این رهنمون های اخلاقی که البته مثل همیشه مغفول مانده اند، پس صورتسازیِ دین را هم در این زمینه کمتر حس می کنیم) به نوعی، دین اخلاق را عملی می کند پس برای آن صورتهایی می سازد که گاه در اثر گذشت زمان آنها را بیگانه می یابیم، هرچند با فطرتمان منطبق است ؛ و سوم آموزش خودشناسی در دین است. دین دیالوگی را بین دیندار و اخلاق برقرار می کند که به تهذیبِ دیندار می انجامد، تا آنجا که زنگار خودِ حیوانی از روح بزداید و خودِ ملکوتی اش را فربه یابد. این "خود" باز هم راهی کوتاهتر به کمال می یابد.

خودی که راهش را صرفا بر مبنای گرایش های فطریِ اخلاقی بجوید، خودِ محترم اما لاغریست که دیر راه به کمال می برد. از طرفی خودِ پرورش یافته، خودِ مهذب، خود، معیار اعمال خویش است و در راه کمال، پیشرو. این تهذیب را دین به انسان عطا می کند.

در بعد اخلاقی هم دین چنان می کند که در بعد معنوی میکرد.

[7] اصولا برده داری که از اولين قرائت های اسلام تقبیح می شد، تا دورهای متاخر در غرب حاکم بود. این از آن دست معیارهاییست که دین به دست میداد، اما عقل و اخلاقِ فطری انگار که آنرا باور نداشتند!

[8] «... بگو من حق ندارم آن [قرآن] را از پیش خود تغییر بدهم، از هیچ چیز پیروی نمی کنم مگر آنچه بر من وحی می شود ... اگر خدا میخواست من نه این آیات را بر شما می خواندم و نه از آن آگاهتان می کردم. پیش از نزول وحی عمری را در میان شما زیسته ام. چرا نمی اندیشید؟!» 15 و 16 یونس

این دو آیه و آیاتی که در آن پیامبر را _به علت هراسیدن از کتابش_ساحر می خواندند آیات عجیبی هستند و تا کنون پرسش بسیاری از پاسخ هایم بوده اند. با دیدن آنها حیران میکنم از اینکه چگونه گاهی هرمنوتیزم عقلمان را به مسخره میگیرد!

[9] همانگونه که بوی گلی را هرگز نمیتوان با عقل فهمید و حس، قادر به تجزیه و تحلیل و استدلال نیست.

[10] «چون آیات ما بر او [ستمکار گنهکار] خوانده شود گوید افسانه های گذشتگان است.» 13 مطففین

 

 




 

 

Veleman kon baba

 

با دادنِ حقِ اصالت به جانب دستاوردهای مدرنیته، استخراج تجربۀ دینی ای با ماهیتِ اتکایی برای عصر تجدد، از دلِ حافظۀ سنتيِ دين، ممکن نخواهد بود ؛ چراکه حافظۀ سنتی، خودش مجموعۀ قرائت هاییه که از تجربۀ دینیه عصرِ نزول ارائه شده و در نتیجه معرفتی دسته دومه. پس اگه معتقدیم فهمِ جاریِ ما از دین _که محصولِ حافظۀ پیش از دورۀ مدرنه_، فهمِ ناصوابی باسه دورۀ مدرن "هست" (یا در ابعادی بس خیت تر، فهمِ ناصوابی باسه دورۀ پیش از مدرن هم "بوده") بنابراین به طریقِ اولی نتیجه میگیریم که مسلما از پایگاهِ اين حافظه نمیشه تولید قرائت باسه عصر تجدد کرد.

بنابراین ناگزیر باید قرائتِ دین برای دورۀ مدرن رو از مرکزی ترین هسته های معرفتیه اون استخراج کرد ؛ که این مرکزی ترین ها، شاملِ وحی و اصیل ترین قرائت از دین (=فهمِ پیامبر _یا معصوم، در صورتِ پذیرشِ این مفهوم_ از وحی در عصر نزول) هستن.

این تقریبا همون فرایندیه که در همۀ دوره های تاریخی توسط دینداران صورت میگرفته. اما شکافِ عمیقی که بین قرائتِ عصر تجدد و قرائت های عصر سنت از دین احساس میشه، ناشی از رخداد عظیمِ مدرنیتَس که ماهیتِ بدیعی نسبت به سایر تحولات واقع در طول تاریخ حیات بشر داره.

 

تذکر1) تجربۀ جاری در عصر نزول _بعنوان قرائتِ اصیلِ عصر خودش و اصیلترین قرائت نسبت به همۀ اعصار (به دلیل پیامبر!)_ کیفیتی متفاوت از سایر تجربه های دینیه جاری در عصر پیش از مدرن داره. پس حافظۀ سنتیه دین، شاملِ مجموعۀ قرائت هایی از تجربۀ جاری در عصر نزوله.

تذکر2) اگه باسه تجربه های دینیه جاری در عصر مدرن هم حافظه ای قائل بشیم، میشه لاغر شدنِ اونچه که از ظاهرِ وحی و قرائتِ پیامبر از قرآن برمیاد رو در این حافظه به وضوح دید.

تذکر3) بیاین بچه های خوبی باشیم و قبول کنیم که وحی (=قرآن) ترجمۀ پیامبر از امر قدسی و اتفاقاتِ عالم بالا نبود. شخصا ترجیح میدم جهتِ آسودن از شرِّ تاریکیه ابهامات، از این طناب آویزون بشم تا خودمو ازش دار بزنم!

یادآوری1) یک قرائتِ اصیل برای تمام دوران وجود ندارد.

یادآوری2) این صرفا یه یادآوریه باسه خودم که فراموشم نشه دفه های بعدی از موردِ رسالتِ انبیا و شانِ حافظۀ سنتیه دین بگم!

پی نوشت) چرا اینطوری بهم نیگا می کنین؟! ... منکه هنو حق اصالتو به جانب دستاوردهای مدرنیته ندادم، فقط گفتم اگه اونجوری بشه، اینجوری میشه!

حقیقت اینه که در اسلام، تو فضای فهم سنتی از دین حرفای زیادی هس و با توجه به حافظۀ فربه ای که اونو پشتیبانی میکنه، به جرات میتونم بگم عملا نه در فضای دورۀ مدرن و نه حتی پست مدرن، هرگز نمیشه به این راحتیا گفت و نوشت و سنت رو ندید.

 

 




 

The Sword in the Stone

«چگونه کیفیت یک فرارَوایت را حفظ کنیم یا فراروایی ماندن در 10 مرحله!»

 

از اونجا که اعمال مسلمین متاثر از انگیزۀ دینیه اونهاس، بنابراین میشه احوالشون رو در طول تاریخ، نتیجۀ عملیه روحِ دینیه حاکم دونست. پس به عقیده من اونچه که در طول تاریخ اسلام از بعثت تا امروز بر تمدن اسلامی گذشته (=شامل چهار دورۀ گسترش آغازین، دوران صعود، دوران رکود و دوران پسرفت[1])، عملا همون چیزیه که بر دین گذشته ؛ و شاید دقیقتر از همه، همون چیزیه که بر فهمِ دین گذشته.

سوال) کیفیتِ فرارواییِ اسلام در دورۀ گسترش آغازین، سببِ وحدتِ پیروان و خلع سلاحِ مخالفان بود ؛ بنابراین باعث تفوق مسلمانان ابتدایی و فتوحات چشمگیر اونها شد. اما این وضعیت پایدار نموند. سوال اینجاس که واقعا چرا؟! یا به بیان واضح تر، باسه اینکه عمر فراروایتی تموم نشه، چیکار باس بکنیم؟

جواب) اصولا تاریخ نشون داده که فراروایت ها خودشونو به کسی تحمیل نمیکنن بلکه این همه گیری، خود شأنِ اونهاس ؛ که رامسسِ خدا، قصدِ جانِ موسای شبان داشت و پطرسِ وفادار پیش از آنکه خروس دوبار بخواند، سه بار مسیح را انکار کرد. پس در حالی که دوامی برای این ادیان پیش بینی نمیشد، عمر اونها با عمرِ تاریخ یکی شد.

اسلام از ابتدای ظهور تا قرنها یگانه فراروایتِ عالم بود و چون قُدسی بود، اولا نتایجش زود به بار نشست، ثانیا عمری طولانی داشت[2]. امروز مدرنیته[3] _اگرچه ما شخصا همش شنیدیم داعیۀ اسطوره زدایی داره_ اما عملا فراروایتِ عصر ماست. اگه جهانِ غیرمسلمان در ابتدای ظهور اسلام از سلاح تئوریکِ مسلمینِ آغازین و شدت یقین اونها ترسید و وا داد، امروز تقلای مذبوحانۀ اونها رو در جهتِ تظاهر به فربه(!) بودن، گاه به چشم غرۀ حَرب و گاه به ترکۀ تحریم، تنبیه می کنه و در این بین، اونچه که بیش از همه جریحه دار میشه، غرور مسلمانیست.

اما این چه متاعی از فراروایت هاست که انقدر خریدار داره؟ اونچه که امروز مدرنیتۀ مذکور واجدشه و تفکرِ دینیه غالب، از فقدانش دچار رنجش؟ البته که خب این موضوعِ این پست نیست پس در موردش صوبتی هم نداریم!

اونچه تحت عنوانِ «چگونه کیفیت یک فرارَوایت را حفظ کنیم یا فراروایی ماندن در 10 مرحله» پیش رویِ شماست، حاصل یک هفته سکونت بنده در بیابان، تنفسِ هوای اوریژینال، نگریستن به آسمانِ دارایِ(!) ستاره و خلاصه تفکر در احوال آفرینش است! :

1)      گوهر فراروایت، همان «موردِ رسالتِ» شارحِ آن (=پیامبر) می باشد. آنرا شناسایی کرده، در حفظ و نگهداریِ آن بکوشیم.

2)      گوهر فراروایت، لزوما ثابت و تغییر ناپذیره ؛ چرا که روحِ فرارواییِ اون _یا همون طرح و تئوریِ نویی که درانداخته_ وامدار این گوهره. اما از طرفی، در خود خلیدن هم با روحیۀ اون سازگار نیست، چه که طبیعتا فراروایتها گم شدن در گذران زمان رو برنمی تابن. به بیانِ دیگه، برای یک فراروایت، بدعت، سَمّه[4] ؛ اما زنگارِ حافظۀ واپسگرایانه را هم باید از او زدود.

3)      یگانه وظیفۀ فقه، همانا ارائۀ دستورالعملهایی دینی در هر برهۀ تاریخی، برای رهاندنِ وجود مسلمان از تعارض، در جهت پاسداشت از گوهر دیانت است و دیگر هیچ. بنابر همین خاصیت (محدودیت در برهۀ تاریخیِ مشخص) «حافظۀ فقهیه دین» رو با گوهرِ دین کاری نیست. پس گولِ این را نخوریم که "اگر" فقه ما نوست، دین ما هم نوست. [5]

4)      اصولا فهم از دین به فهم فقهی "محدود" نیست، بلکه به فهم فقهی "مربوط" است. با مراجعه به حافظۀ عرفانی و فلسفی و تلاش در جهتِ فهم عرفانی و فلسفی از دین، کیفیتِ فرارواییِ اون رو در این ابعاد پر اهمیت و البته کم اقبال، بجوییم. [6]  

5)      قرائتِ اصیل از دین[۷] بطور حتم در گوهرش نهفته. اما کیفیتِ اون، بسته به میزان اعتبار و کامل بودنِ منابع وحیانی موجود در هر دینی، متغیره[8] ؛ و پُر واضحه که ارائۀ قرائتِ اصیل از دین، محصولِ درکِ گوهرِ فرارواییِ اونه.

6)      بطور کلی ادیان از سه بخش اصول (مجموعۀ اصول و عقاید)، اخلاق و احکام (دستورالعملهای عملی شامل عبادی، حقوقی، فقهی و ...) تشکیل شده اند، پس ضمنِ اینکه هر سه بخش به شدت اصالت دارن[۹]، چسبیدن به یک بخش و بی توجهی به ابعاد دیگه، به معنیه اهمال در اصلاحِ فهمِ دینه.

7)      عدالت و اخلاق رو فعلا داشته باشین تا بعدا بگویم باهاش چیکار کنیم!

8)      آثار آنهایی که در دورۀ خود سعی داشتند فهم غالبی از دین که در همان دوره بانیِ رکود تمدن اسلامی شده بود رو تصحیح کنند، مطالعه کنیم! (خوب شد به این نتیجه رسیدم ینی!) این کار باعث میشود که بتوانیم کج روی ها و عوامل ایجاد فهمِ ناصواب از دین که امروز و در اثر گذشت زمان دیگه باسمون کلا طبیعی شده را شناسایی کرده، در صدد اصلاحِ آنها برآییم.[۱۰] 

9)      هر وقت خواستیم از خودمان فهمی در کنیم، قبلش حتما کیفیت قدسیه وحی ای که به پیامبر نازل شده را مد نظر قرار دهیم.[۱۱]

10)   اگر سرِ آن ندارید که هیچکدام از اینکارها را بکنید، حداقل احوال آنهایی که در فراروایی ماندنِ دین نقش اساسی بازی کردند را دریابید. هرچند رجوع به آنها تَهِ همۀ کلیشه های دنیا می باشد، اما لازم است بدانیم از آنجا که عملِ آنها _که دینی بود_ ناشی از درکشان از دین، و درکشان با اصالت ترین بود، مطالعه در احوالِ آنها ما را بسوی «موردِ رسالتشان» که همانا گوهرِ دین باشد، رهنمون می نُماید. (دقت کنید : می نُماید!)

 

پی نوشت) علی (ع) در مورد مسلمانانِ صدر اسلام می فرماد : «بصیرتشان را بر شمشیرهاشان سوار کردند.»

می گم دیریست که بصیرتِ مسلمین به تقلاهای فقهی در بند و شمشیرهاشون به جادوی رخوت در سنگه. البته که همگی با هم نشسته ایم به انتظار شاهزادۀ با اصالتِ قصۀ هزار بار تکراریه همۀ دوران (عج)، که دست برده، شمشیرِ آبا اجدادی اش را از دلِ سیاهِ جمود رهانده، کلّه هامان را جملگی به اشارتی سوی آسمان بپّراند!

الهمَّ احفِظ گردَنُنا مِن جَمیعِ السَّیفیجات ؛ یعنی کاش خداوند بصیرتِ ما را زیاد کند.

----------------------------------------------------------------

 [1]در باب اینکه چی شد که اینجوری شد و این دوره ها طی شد خب سخن بسیار در شده اما به عقیدۀ من و با توجه به تاریخ، دوره دوم عملا متاثر از دوره اول و بخشِ اعظمِ اون بعلت مواجهه تمدن اسلامی با فرهنگِ _بعضا_ غنی کشورهای فتح شدس و دوره چهارم هم نتیجۀ مستقیمِ دوره سوم و در نتیجۀ گذشت زمان. پس درکِ همۀ این دوره ها در جهتِ اصلاح فهم دین، ارزش بالایی داره. ضمن اینکه تقسیم بندی مذکور گر چه آشنا، اما من درآوردی می باشد.

[2] به عقیدۀ من بعنوان مثال، از تئوری های جاری در امپراطوری ها و حکومت هایی از دوران پیشین چون هخامنشی و کلاسیکِ یونان گرفته تا بسیاری از تئوری های متاخر مانند مارکسیسم و نمونه هایی از نظامهای توتالیتر، همگی در زمان خود، بنوعی واجد کیفیتی فراروایی اما بشری بودن. در نتیجه اولا زمان زیادی صرفِ شکل گیری و تفوق اونها میشد، ثانیا عمرشون کوتاه بود.

[3] در اینجا منظور از مدرنیته همون تئوریِ جاری در مدرنیته و در نتیجه محصولات مطلوب اون در زمینه ها و امور مختلف بصورت عامه که مورد تایید اعظمِ جهانیان قرار داره.

 [4]ای بندگان خدا! آگاه باشید! مومن کسی است که حلال خدا را هم اکنون حلال و حرام خدا را هم اکنون حرام بشمارد و آنچه را مردم با بدعت ها تغییر دادند، چیزی از حرام را حلال نمی کند، زیرا حلال همان است که خدا حلال کرده و حرام همان چیزی است که خدا حرام شمرده است ... همانا مردم دو دسته اند : گروهی پیرو شریعت و دین، و برخی بدعت گذارند که از طرف خدا دلیلی از سنت پیامبر و نوری از براهین حق ندارند. (نهج البلاغه / خطبه 176)

[5] طبیعتا اینها همه برداشتهای من از فقه بعنوان یک مجتهد جامع الشرایطه! :D

[6] تصور می کنم «حافظۀ عرفانیِ دین اسلام» بواسطۀ ماهیتش، همیشه بسیار نو و بروزه.

[7] قرائتی از دین که بیش از همه به مراد صاحب شریعت نزدیک بوده در نتیجه هدایتگر به «یقین افزاترین» راهِ رستگاری در دنیا و آخرت باشد که «رضای خود و خدا» را به «حد کمال» فراهم کند. ضمن اینکه قرائت اصیل از دین، "الزاما" قرائتِ واحدی برای تمام دوران نیست. معیار برای یقین، رضا و حدکمال هم خودِ انسانیه که عالِم به تعاریفی چون حق، عدالت، اخلاق و وجدانه. (به سلامتی این اصالت هم تو این وبلاگ تعریف شد بالاخره.)

 [8] بدیهیه که به نظر من اعتبار منابع وحیانیه اسلامی از بقیۀ ادیان بیشتره.

[9] اسلام ... همان عمل کردن به احکام دین است. (نهج البلاغه / خطبه 125)

[10] نمونۀ بارز این هشتمی حمیدآقاس که مطالعه رو خصوصا بر سید جمال و شاگرداش تمام کرده!

 [11] بگو: «من فقط از چیزی پیروی می کنم که از پروردگارم وحی می شود.» / 203 اعراف

... پس خدای سبحان فرمود : «اگر قرآن از طرف غیر خدا نازل می شد اختلافات زیادی در آن می یافتید.»  (نهج البلاغه / خطبه 18)

 




Faith

 

22 روزی عیسی با شاگردانش سوار قایقی شد ... 23 در بین راه عیسی را خواب در ربود. ناگهان طوفان سختی در گرفت ... و جانشان به خطر افتاد. 24 شاگردان با عجله عیسی را بیدار کردند و فریاد زدند : «استاد، استاد، نزدیک است غرق شویم!» مسیح برخواست و به طوفان امر کرد : «آرام شو!» آنگاه باد و امواج فروکش کرد و همه جا آرامش حکمفرما شد. 25 سپس از ایشان پرسید : «ایمانتان کجاست؟!» (لوقا/8)

 

... فکر می کنی اگر کسی به خدمت عیسی مسیح می رفت و گیتاری به ایشان می داد، می گفتند : «من نواختن نمی دانم!» ؟ ... یا اگر کسی ... به روسی یا فارسی با او گفتگو می کرد، او گفته اش را در نمی یافت؟ یا به فرض اگر از او بخواهند با هواپیمایی پرواز کند، نمی تواند از عهده برآید؟ ... تنها کاری که باید بکنی اینست که همه سدهای فکر و عقایدی را که سبب می شوند بپنداری نمی توانی گیتار بنوازی را از ذهنت بزدایی ... بیاندیش خوب می نوازی و آن گاه ضمیر ناخودآگاهت عنان انگشتانت را در اختیار خواهد گرفت و خواهی نواخت ... (پندار/ریچارد باخ)

 

تاثیر معنوی عیسی مسیح بر اطرافیانش به حدی بود که حتی شاگرداش هم بعد از مدتی معجزه می کردن! به قول انجیل، حواریون گاهی ماموریت داشتن به شهرها برن تا ارواح پلید رو از وجود دیوانگان رانده و بیماران رو شفا بخشند. _ شاید سدهای فکر و عقیده به نتوانستن رو کنار گذاشته و از یاد برده بودن که معجزه کردن نمی دونن! _ این بین، هر کس که با لمس عیسی مسیح یا یکی از حواریون شفا پیدا می کرد، بلافاصله به زانو می افتاد و تشکر می کرد ؛ پس در جواب می شنید : «ایمانت باعث شفایت شده است. برخیز و با خیالی آسوده برو!»

 

----------------------------------------------

پی نوشت) بعضی وقتا که می رم تو شک با خودم فکر می کنم انگار بعضی چیزا رو زیادی باسه خودم گنده کردم. پس میگم مثلا این دین شاید اینقدرام که اصرار دارم حداکثر نیس! یا حتی این معصوم فقط یه آدمِ معمولیِ خیلی خوبه! یا اصلا میشه زد پشت خدا و گفت بی خیال بابا من و تو نداریم که! ... بعد خب حسرت می خورم که کاش مسيحی می بود تا ايمان رو قضاوت می کرد.




خدای گلوبال ، دینِ نشنال و حافظۀ قوی

 

سوال 44) چرا این ادیان همه همونجایی که ظهور کردن گیر کردن؟!

جواب 44) باید این حقیقت رو پذیرفت که دینِ خاتم بعد از گذشت چهارده قرن همچنان در انحصار جغرافیایه محدودیه که میشه بهش گفت حوزه تمدنیه اسلام.

 

شاید دلیل اصلیش استفاده از ابزار کسب معرفتی در فهم دینه که در طی این سالها، رو حوزۀ محدودِ مذکور داره هی همينطور انباشته می شه.

توضیحه ناقصیه اگه بگیم این ابزار کسب معرفت همون سنتِ معروفه. ترجيح ميدم اسمشو بذارم "حافظۀ دین" ؛ و اون عمدتا شامل فهمیه که اندیشمندان از ابتدای ظهور دین تا حالا ازش ارائه دادن. این حافظۀ دین در حقیقت در طول سنت قرار داره و مثلا میشه از "تفقه" بعنوان شناخته شده ترین همزیست اون نام برد.

حافظۀ دین زمان رو تجربه می کنه و این اگرچه مزیتی نسبت به سنت محسوب میشه اما در عوض، اصالت اون رو هم دچار خدشه می کنه. اینه که فقها در مواجهه با مسائلی که زمان پیش روشون قرار داده، راه حلی هايی دينی ارائه می دن که گذشت زمان اونها رو در خودش حل می کنه و حتی گاها با حکمی توسط فقیه دیگه ای تو یه زمان دیگه نقض می شه.  

این قصَّم که فقط مربوط به اسلام نیس که. حافظۀ دینای دیگم فقط تو بستر خودشون با شرایط ویژه رشد کرده و در نتيجه اجازه نفوذِ حوزه های دیگه رو نمیدن.

البته در جریان تاثیر پذیریه حوزه های فرهنگی و تمدنی از هم که در فرایند جهانی شدن اجتناب ناپذیر بنظر میاد، حافظه های دینیه مختلف هم به تبع اون از هم متاثر میشن. (ر.ک تجربه پروتستانتيسم در مسيحيت که تاثیر مستقیم بر روشنفکریِ اسلامی داشته.) اگرچه به عقیده من اگه این وسط اشتراکاتی هم در گوهر ادیان وجود داشته، این حافظۀ دینی که میگم، تا حالا گند زده به همش.[2]

با درک توانايی قابل ملاحظه حافظه دین در شکل دهی اعتقادات صاحبان ادیان مختلف، همچنین بدبينی و خصومت هایی هم که بینشون الی ماشالله وجود داره، اگه بگیم پروژۀ دین دار کردنِ اهل زمین از جانب خداوند متعال، پروژۀ ناقصی بوده، با ذکر یه استغفرالله سخنی خیلی به گزاف نگفته ایم![3]

 

-----------------------------------

پی نوشت 1) نظر من اینه که به عربی و تو عربستان ظهور کردنِ اسلام اونی نیس که عامل این[1] شده یا حداقل تاثیرش به مراتب کمتر از تاثیر حافظۀ دین بر این موضوعه. که خیلی کشورا همون زمان با همین زبون عربی مسلمون شدن و چند دهه بعدش با زبون خودشون قرآنو خوندن و فهم کردن و شروع به تولید اندیشه کردن.

پی نوشت 2) میگم تفاوت دین از کوفه تا شام، تفاوت بین علی(ع) و معاویه بود ؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از فاصلۀ بین مدینه تا رُم و اورشلیم.

[1] انحصار.

[2] بعنوان مثال جنگهای صلیبی در قالب معیاری برای قضاوت، بی شک در حافظۀ دینیه اسلام و مسیحیت جای گرفته. با این توصیف حتی انقلاب اسلامی ایران و جنگ و صلح اعراب و اسرائیل هم نمونه هايی هستن بر حافظه ادیان تاثیر مستقيم میذارن.

[3] آقا ما که سنگ شدیم رفت، تجربه بشه باسه شماها که جوون ترین!

 




چنین گفت امیرالمومنین (2)

 

«بدعت در سنت؟»

خطبه 176

ای بندگان خدا آگاه باشید! مومن کسی است که حلال خدا را هم اکنون حلال و حرام خدا را هم اکنون حرام بشمارد. آنچه مردم با بدعت ها تغییر دادند، چیزی از حرام را حلال نمی کند ...

... و همانا مردم دو دسته اند : گروهی پیرو شریعت و دین، و برخی بدعت گذارند که از طرف خدا دلیلی از سنت پیامبر و نوری از براهین حق ندارند.

 «کثرت گرایی؟»

خطبه 176

... آگاه باشید! کسی با داشتن قرآن نیازی ندارد و بدون قرآن بی نیاز نخواهد بود.

... در روز قیامت ندا دهنده ای بانگ می زند که «امروز هر کس گرفتار بذری است که کاشته و عملی است که انجام داده، جز اعمال منطبق با قرآن.» پس شما در شمار عمل کنندگان به قرآن باشید.

 «ها؟!»

خطبه 173

... به جانم سوگند! اگر شرط انتخاب رهبر، حضور تمامی مردم باشد، هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت ؛ بلکه آگاهان دارای صلاحیت و رای و اهل حل و عقد، رهبر و خلیفه را انتخاب میکنند، که عمل آنها نسبت به دیگر مسلمانان نافذ است.

 «آها ... »

خطبه 173

... آگاه باشید! آنچه برای حفظ دین از دست می دهید زیانی به شما نخواهد رساند. آگاه باشید! آنچه را با تباه ساختن دین به دست می آورید سودی به حالتان نخواهد داشت. خداوند دلهای ما و شما را به سوی حق متوجه سازد و صبر و استقامت عطا فرماید.

 «محکم کاری»

خطبه 175

سوگند به خدا! اگر بخواهم می توانم هر کدام از شما را [1] از آغاز و پایان کارش و از تمام شئون زندگی آگاه سازم. اما از آن می ترسم که با اینگونه خبرها نسبت به رسول خدا(ص) کافر شوید.

 

-----------------------------------------

[1] آقا چه باحال میشد اگه مثلا نوشته بود : «سوگند به خدا! اگر بخواهم می توانم هر کدام از شما را در ایکّی ثانیه سوسک کنم!»